۱) دارم با خودم فکر می کنم که ما آدما چرا اینجوری هستیم؟
چرا وقتی خرمون از پل گذشت یه نگاه به گذشته نمی اندازیم. چرا یادمون میره
چه کسایی کمکون کردن و دوستمون بودن و...
بعد یک عمر خوبی که به یک نفر میکنی کافیه یک بار باعث ناراحتیش بشی،
دیگه انگار نه انگار... معرفتمون کم شده...
اینجاس که میگن: "یک ساعت که آفتاب بتابد تمامی روزهای ابری از یاد خواهند رفت..."
۲)دکتر بلبلی یکی از متفاوت ترین اساتیدی بودند که داشتم. همیشه دیدگاه
متفاوتی به زندگی داشته اند و همیشه چیز های زیادی ازشون یاد گرفته ام.
هیچوقت فرصت نشده بود که باهاشون زیاد حرف بزنم ولی چندی پیش فرصتی
به وجود اومد تا 2 ساعتی از هر دری با هم حرف بزنیم و چند جمله زیبا که دکتر
فرمودند و یادم مونده میارم:
مهم نیست چند تا علم و دانش بلد باشی، مهم اینه که یه چیزی رو از راهی بلد
باشی که کمتر کسی از اون راه بلده..
تو از هیچ معلمی هیچ علمی رو یاد نمیگیری بلکه چیزی که یاد میگیری نحوه ی
یاد گرفتن است...
یکی از لذت های بزرگ برای من اینه که بعضی وقت ها احساس می کنم یه واقعه
رو از زاویه ای میبینم که کسی از اون زاویه نمیبینه..
دل یا عقل؟ نمیدونم! ولی برداشت من این است که بعضی اتفاقات در زندگی هستند
که نمی توان توضیح خوبی در مورد آن ها داشت. حالا ممکن است کسی بگوید دل یا
عقل یا مخلوطی از اینها یا هر تعبیر دیگر، اما مسائلی در زندگی هست که نمیشه به
روشنی توضیح داد...
دانشگاه خوب با دانشجوهاشه که خوب شده نه با چیز دیگه ای..
۳)
عشق؟!
...!
من
همان آفتاب گردانم
که در ابتدای شب روئیدم
و قبل از سپیده دم پژمردم ...
پایان خوش ماجرا٬ نه به بوسه... نه به اشک...
نا گفته های این علاقه٬ زبان غزلم را بند می آورد.علاقه ای که
قرارنیست حرفی برای پچ پچ برگها بگذارد.عطر تو در تمام بدنم
پیچیده اما قول که نگذارم بوی خاک نم زده٬ یاد ِ آشنایی را زنده کند!
کاش پاییز بی صدا بییاید و برود٬ عاشق تر نشوم.
مهربانیم برای باز کردن که... نه!...
رها کردن این همه گره های در لکنت و آرامش باد٬
باد که آرام ندارد.یا هست یا نیست!
صدایم بغض دارد و نگاهم غرور.
اما مرد شکستن اگر بودم٬
می پرسیدم: مگر تو هم تبار عطش و طلب نیستی و هفت پشت
شاعرت٬ نمی رسد به عاشق پیشه ای که از تشنگی...
من هم ... اوراق هویتم را که دیده ای! نوشته نام مادر:«باران»
پس چرا برای حاجات دلتنگی ات به سمت دیگری میروی که هرچه
هست٬ چشمه نیست... رود نیست... دریا نیست...
پرسشهایم از تو بماند.
به من میگویند چرا او را از حضرت هجده
سال حزن قصیده و مهر آب و رخصت نسیم نمی خواهی؟
من جواب نمی دهم.
نمی دانم!